يادگاری
مردی با موهای جوگندمی،در جستجوی چیزی،اتاقی در هم، گهگاهی لبخندی بر لبانش، قطره اشکی در گوشه چشمانش،ریشهایش سفید رنگ،مرتب،دو زانو روی پاهایش،در صندوقچه ای زیبا در حال جستجو،آلبومی،عکسهایی قدیمی،تسبیحی،مهرهای خرد شده،جانمازی و خیلی چیزهای دیگر!
برقی در چشمانش،کاغذی آفتاب خورده،زرد رنگ،آخرین بازمانده ی صندوقچه! کاغذ را برمیدارد،بازمی کند، آهی عمیق از ته دل،لبانش فشرده،قطره اشکی در چشمانش،انگار یاد چیزی افتاده باشد! یاد قدیمها،ردپایی از یک نامه،محرمانه برای کسی،دوباره همان گرمی در گونه هاش،انگار همان روز و همان لحظه ایست که نامه را به او داده باشد!
سه نقطه
سلام! من برگشتم! خوب...
مادر
دیگه چی هست که براش یه ذره امید داشته باشه!تاب وتوان خونه را نداره! هر جاش را که برانداز کنه اون جلو چشماش ظاهر میشه! روزها جلوی جمع چشم به اشک،زرد رنگ! شبها در تاریکی مطلق فرورفته در اشک!
آخر شب بود،کنارم نشست، خسته از همه ،خسته از سوزش چشم،خسته از بغضهای خفته!خسته از ناامیدی…!
گرم صحبت بودیم.یک لحظه به او گفتم: "تو را جون هر کی دوست داری دست از سرم بردار!" دیدم اشک در حدقه های چشمانش ظاهر شدند و با حالتی سوزناک گفت:"اون که دوستش داشتم رفت!"
اشک
خسته ام! بعد از یک روز کاری! ذهنم هنوز مشغول است! اندیشه و فکر این بی رحمها همچنان به زخم زدن خود ادامه می دهند! دنبال یک سرگرمی! لباسهایم را عوض نکرده بر زمین دراز می کشم، راحتی بی وصفی تمام بدنم را فرا می گیرد، به اتاقم سرکی می کشم، ضبط را روشن می کنم،موسیقی مورد علاقه ی خود را پخش می کنم، غمناک است ولی مرا بی اندازه به وصف می آورد! نگاهی به کتابها می اندازم! حال و حوصله ندارم...!
آلبوم عکس خاک خورده را از زیر تخت خارج می کنم، لایه ای نازک از غبار تمام آلبوم را فراگرفته! شروع به ورق زدن می کنم، عکسها همانطور که بودند! ترتیبشان با موسیقی در هم می آمیزند! حس و حالی خاص در من بوجود آمده... قطره اشکی را در گوشه ی چشمم احساس می کنم، احساس سردی در صورتم، گرمی در دستانم، آلبوم را به کناری می اندازم، سرم را به عقب روی بالشت پرتاب می کنم، چشمانم را یکبار می بندم تا قطرات اشک روی گونه هام سرازیر بشند!
خسته ام! بعد از یک روز کاری! اندیشه و فکر این بی رحمها...!
بچگی
خاطراتی از قدیما به ذهنش خطور کرد.آخه بعد از چند سال حالا اون اینجاست در هتلی غول پیکر روی این خاک خوشبو! خستگیهای سفر و حتی دردهای کمر شکن غربت مثل دود از تن و سرش پریده. صبحونه هم که مفصل بود.
حالا کنار پنجره نشسته،یک پنجره که به روی یک خیابون شلوغ باز شده.اینجا! این هوا! این آدما، لباسهاشون ! صورتهاشون! همه و همه یک جور دیگه هستن.قربون این همه نعمت!اصلاً قربون تو خداجون! خدایا! منم همون که تو اون غربت تازه فهمیدم تو هم هستی! اصلاً چی هستی! چه جوری به داد بنده های فلک زده ات میرسی!
آه! قدیما!....دوران بچگی،محله امامزاده علی اکبر! ،حسن سیاه…غلام کلّه..یادش بخیر!
آشوبی تو دلش بپا شده! دیگه همه ی همّ و غمش شده رسیدن به محله ی قدیمی،میخواد دوباره بره مثل قدیما از سقاخونه ی امامزاده یه کم آب با اون کاسه مسی بخوره! هنوز لباش سردی لذت بخش اون کاسه را فراموش نکرده!
میخواد به دیوار کاهگی خونه شون یک دست پراحساس بکشه! میخواد خاک رسُ تر شده اش را با تمام وجود استشمام کنه!مثل اون قدیما که بارون اون را خیس میکرد، دلش لک زده برای بوی برنج دم پخت!مثل دست پخت ننه اش!دلش میخواد دوباره یک نون داغ از دست ننه اش بگیره و اونو داغ بذاره تو دهنش!دوست داره دوباره ننه اش قربون صدقه اش بره!
دوست داره دوباره مثل قدیما، شب، آخر وقت از آقاش یه تومان پول بگیره،تا صبح بره باش دو تکه باغلوا بگیره! بعد حدود یک ربع سر کوچه وایسه تا نرگس ــ همون دختر خوشکل که با اون خنده های دلفریبش بهش احساس خوشبختی میداد! ــ از راه برسه و اون تکه باغلوا را دو دستی بهش بده و فقط برای چند لحظه بدون یه کلمه حرف زدن فقط به لبخنداش نگاه کنه!
به محله شون نزدیک شد… آه! افسوس!...اینجا دوباره مثل اونجاست! اینجا هم یک بن بست دیگه ست! اینجا هم پر از دود و غربته! آه!...دریغ از یک دیوار کاهگلی! دریغ از یک نگاه!
بابا
سرش را از شونه ام بلند کرد!خیس خیس...! چشمانش قرمز، سرخی شرم گونه ای روی صورتش موج می زد!
جاده دراز، خواب آلوده، موسیقی غمگین، زنی همچو ناله ای دردآور می خواند، چشماش دیگر از رقص روزانه خسته شده بودند!... جاده دراز، دیگر تحمل بیداری کاری طاقت فرسا، پاها سنگین، سرعت بالا و بالاتر می رفت، چشمان دیگر کامل بسته، نوری از آن دور نزدیک می شد، احساس سردی کل بدنش را فرا گرفت!...دیگر دیر شده بود!
زن دست در دست دو فرزندش، پشت به من، دور و دورتر، فکرهایش همچو ریشه ی درخت بی آب، بدون هیچ نتیجه ای دور خود می پیچیدند!
ناخن
نزدیک ظهر است، خبری از آفتاب نیست انگار یک بعد ازظهر غم انگیزه! چشمهای بی حالش را باز می کند، سفیدی سقف در چشمانش انگیزه ای نه چندان زیاد برای بیداری در او بوجود می آورد! دستهایش را دراز می کند و لبه ی پتو را با سر انگشتانش به سمت پایین می کشد، دردی موضعی در سر انگشتانش احساس می کند! ناخنهایش بدجوری کنده شده اند...آره دیشب قبل از خواب...انگار دیگر خودخوری براش عادی شده...انگاری با فکر کردن یک خوره ی عذاب آور به جون سلولهای مغزیش میندازه!
سرپا ایستاده ، دستی به موهاش میکشه...چرب...بدنش پر از چرک...حالتی خفه کننده تمام وجودش را فراگرفته...باز هم فکر...دستش را به گونه اش می چسباند و به شدت آن را حرکت می دهد تا اینکه سرخ بشند... کسی نیست ،شاید هم باشند..اصلاً مهم نیست...او عجیب است اصلاً تنها امیدواری او همین عجیب بودنش است...داستانش مفصل است...!
عاشق بی عشق

او را دیدم! یک دل نه ،بلکه صد دل عاشقش شدم! عاشق جمالش !عاشق چشمانش! عاشق عشوه هایش! عاشق راه رفتنش!وای دیگر خنده هایش را نگو! یک لبخند کافی بود که بر روی صورتش نقش ببندد که من را در دنیای بی خبری فرو ببرد! من مست بودم مست مست...!
دیگری را دیدم!زیباییش مرا سرشار از نشاط و مستی کرد! من دوباره عاشق شده بودم!دوباره عاشق روی زیبا،عاشق چشمان ...!
من دوباره عاشق دیگری شدم! عاشق موهایش شدم!عاشق چشمهای سبزش شدم!عاشق خنده ها...!
من....!
آنجا بود که فهمیدم هنوز معنای عشق را درک نکرده ام!من مثل یک کودک شیرخوار بودم که بین دو زمان شیر خوردن از خماری و مستی لذت می برد!
